عنوان نداره...
-
تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 17:03
خیلی وقته اینجا نیومدم... دوست داشتم بیام اما میترسیدم از طرفی عاشق نظرهای قشنگ ادمام برام میزارن. از طرفی ترس نقد شدن دارم.. حتی الانم این دلهره رو دارمیه عده بیان بگن خوبه انتقاد پذیر باشی.. راستش من فقط میام اینجا که بنویسم در اصل همش دلنوشتس.. تو دنیای واقعی اتفاقا خیلی هم نقد پذیرم..اما اینجارو...
رابطه عاطفی
-
تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 17:03
جالبه مثل هر دفعه که میام اینجا بنویسم، یادم میره چی میخوام بنویسم...عجب اوضاعیه... سه شنبه وقت تراپی دارم، از اونجایی که برای اولین بار وارد رابطه شدم و بعد از دو هفته کات کردم و خیلی چیزا برای من زد بالا ... و من چقدر ناراحتی تو وجودم دارم ... دوستم راست میگفت تجربه کن خودتو کم کم میشناسی.واقعیتش ...
حس تنهایی و تو خالی
-
تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 18:25
میدونم اول از همه باید از همتون عذر خواهی کنم که جواب این چند وقت کامنت هارو ندادم .. بتونم فردا جواب میدم و نمیزارم اینطور بمونه ..راستش الانم برام نوشتن سخت شده .. بهترین دوستم داره مهاجرت میکنه.. ٫ خب درسته که خوشحالم براش اما حس دلتنگی گریمو درورد.. ولی یه چیزی این وسط هست.. که میخوام صادق باشم ...
جایی که تعلق ندارم..
-
تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 18:25
این روزا اینطوریم که :دلم یه جای کوچیک امن میخواد که فقط برای خودم باشه و کسی واردش نشه ..این روزا احساس امنیت ندارم .. نمیدونم این ذهنمه بهونه چینی میکنه یا واقعا واقعیت داره .. حس میکنم هیچ کجا برای من نیست .. شاید همین یه وبلاگ برای من باشه که ناشناس تقریبا همه حرفامو میزنم ..این روزا دستم به کار...
این روزها دلم اغوش میخاد
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 21:50
میدونید من حتی با وبلاگم هم قهرم...احساس میکنم حتی وبلاگمم ازم متنفره .. همه ازم متنفرن...من دردامم ازم متنفرن.. من لیاقت دوست داشته شدنو ندارم .. تو این شرایط هم که پیش اومده بیشتر بی اهمیته این حالممن مهم نیستم... برای هیچکس Adblock test (Why?)
..#..
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 21:50
همون روزای اول بود درست دو سه روز بعد مرگ مهسا امینی، استوری ها شروع به زیاد شدن کرد … اولش هیچی جدی نبود … اون روز چیزی نمیدونستم و حتیمرگ مهسا امینی یه جورایی اتفاقی میدونستم ! همون بهونه که آوردن رو باور کردم ناراحتی قلبی بود، مشکل مغزی یادم نیست… از اینجا دیگه اتفاقا یادم نیست.. فقط حرفای آخرم ب...
اشکالی نداره بلند غر بزنم ؟
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 21:50
این حس بده خیلی بد که هر وقت کسی رو ندارم میام اینجا و غر میزنم.. البته من هیچوقت کسی رو ندارم ! فقط دیگه تحمل این همه درد و رنج به اوج خودش میرسه و اگه اینجا حرفی نزنم خل و چل میشم! میدونید من این چند روزه موضوع انقلاب رو کلا نادیده گرفتم .. فشاری که رومه فقط خودم میتونم کمش کنم و کسی نیست! این روز...
روز دوم
-
تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 2:41
امروز روز دوم میشه من دارم نقاشی میکنم راستش ترسم کمی ریخته شده دیگه کاغذ پاره نمیکنم و میکشم ...اعتماد بهنفسم کمی بیشتر شدهخب من دارم تمام تلاشم رو میکنم که از افسردگی نجات پیدا کنم اینم از کار دوم Adblock test (Why?)
تنفر از خود …
-
تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 2:41
فقط خودم میدونم چقدر حالم بده ، حال بدی که نمیدونم چطور بهترش کنم! هر کاریمیکنم بهتر نمیشم ! من امروز خودمو کشتم تا با یکی ارتباط بگیرم .اما هیچکس در دسترس نبود ! دوست داشتم شده لبخند کسی رو ببینم .. نشد ! هیچکس نبود …بیرون رفتم و با دیدن بچه ها از دور هیجان زدم میکرد ، اما بچه ها با یه خدافظی و مرا...
ناامیدی نیست …ا
-
تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 2:41
بعد مدتی دوباره اومدم راستش نمیخواستم بیام ، چاره ای نداشتم .. حالم بده نمیدونم چیکار کنم .. اینجا کسی نیست به من کمکی کنه... حسی که دارم غم نیست اما یه جورایی مثل حس پوچیه ... قلبم به اجبار میتپه و شبا نمیتونم بخوابم در حالی که دلم میخواد بخوابم درسته من مشغله ای ندارم که اینطور فشار عصبی روم باشه ...
من ...
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 11:11
بعد چند وقت اومدم بنویسم ... من چقدر اومدم بنویسم!!! یه عالمه کامنت دریافت کردم و خب جوابم ندادم .. از همینجاعذرخواهی میکنم... نیومدم ناله کنم و نیومدم از خودم بگم .. چون هروقت ازخودم نوشتم، تنها حالم بدتر شده! پس که چی از خودم بنویسم! میخوام زندگی
پنجم اسفند روزی که به دنیا اومدم
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 11:11
امروز ۵ اسفند ۱۳۹۹ تولدمه ! هر چند از اینکه سنم بالا میره خوشحال نیستم اما خوشحالم از داشتن دوستی مثل مریم که با دونستن علاقم برام کادو خرید، داشتن مامانی که همیشه حواسش بهم هست ، بابایی که نگرانمه و دوستایی که همیشه به یادمن... کسایی که با علاقه ک
اومدم بنویسیم اما...
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 11:11
اومدم بنویسم اما ... یادم رفت چی میخوام بنویسم ..من چند وقتیه خیلی به رنگ نارنجی علاقه مند شدم ... ولی از زنگ ابی بدم اومده با اینکه خیلی عاشقشم:) فکر کنم روحم به شادی بیشتری نیاز داره برای همین داره با نارنجی خودشو ارضا میکنه! امروز خیلی حالم گرفت
تصویر میسازم ... این مهبت منه!
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 11:11
نوشتن خیلی ادمو آروم میکنه .. همه باید بنویسن و بفهمن چقدر میتونه کمک حالشون باشه .. این نوشتن خیلی بهتر از درد و دل کردن پیش آدمای اشتباهه یا مشاورهایی که چیزی نمیدونن .. خب باید بگم تو کارم جدی شدم و متوجه شدم چقدر کارم باارزشه ... من ارزشمندم و ب
تشنه ی توجه او ...
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 11:11
موقع پست گذاری ، استوری گذاشتن متوجه شدم چقدر دلم میخواد توجه اشو جلب کنم ... با اینکه قبلا بارها ردش کردم و گفتم نمیخوام الان هفته ها از اینکه بهم گفت من همه جوره کمکت میکنم میگذره و بعد مخالفت کردن من پیامی ازش دریافت نکردم ... و خب آخر سر طاقت نی
من به دنباله ...
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 11:11
سعی کردم فعالیتم رو تو شبکه های مجازی کم کنم ... اینطور کمتر فکرم درگیر میشه .. امروز قرار بود خونه تمیز کنم اما نشد تعداد روزای خستگیم داره بیشتر میشه .. گاهی اصلا نمیتونم بلند شم زیر کتری رو خاموش کنم و تا شب برای خودش قل قل میخونه ... یه جورایی
اگه میتونستم حتما میکشتمش !
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 11:11
بعد چندوقت حالم عالی بود و داشتم به کارام میرسیدم تا اینکه داداشم پیداش شد! با دوتا کتک محکم که نثار پاپی کرد روزم ساخته شد! اووووووف امیدوارم هرچی زودتر بره از این خونه.... من داداشم رو دوست ندارم ... بروووو
من رو مخم !
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 11:11
یه چند روزی نبودم ... البته بودم اما اینجا نبودم ...خب تو اینستا سعی در جلب توجه کسی رو داشتم که دیگه حتی استوری هامو نگاه نمیکنه ... من در عین حال که نمیخوام ، میخوام ... من شخصیم که سعی داره همه رو از خودش دور کنه و وابسته نشه ولی در اصل یه ادم تنهاست که احتیاج به یع دوست داره ... من بیش از حد رو ...
خود قدیمیم!
-
تاریخ: 1399/11/19 ساعت: 21:10
خب به عنوان فکری نکردم ! داشتم به این فکر میکردم که دلیل اینکه جدیدا تمرکزم رو از دست دادم چیه! خب خوندن دائم مانگاها معتادم کرده و بیشتر دارم به سمتش کشیده میشم! یاد زمانی افتادم که چقدر فیلم میدید
چهره ی من تو عکس!
-
تاریخ: 1399/11/19 ساعت: 21:10
میدونید میخوام راجب چی صحبت کنم! امروز خودمو تو عکس دیدم و چقدر داغون بودم ! نه که شکسته شده باشما نه ! رنگ روی پریده و زرد با چشمای گود افتاده و خسته ! این سارایی بود که دیدم ! و اینجا بود از خودم پرسیدم چیکار کردم با خودم !